توجه داشته باشید که این پست یکی از مطالب قدیمی بازیوود است که بیش از ۱۰ سال از زمان انتشار آن میگذرد. اگر کیفیت تصاویر پایین است یا ساختار صفحه مشکل دارد به این علت است. این ایرادات در قالب جدید سایت برطرف شدهاند و در مطالب جدید خبری از آنها نیست.
اولين برخورد
جوئل دخترش را از دست داده است و بعد از بيست سال قرار شده الي را به دست گروهي به نام فايرفلاي برساند تا دانشمندان و دكترها روي او آزمايش كنند زيرا او تنها كسي است كه با وجود گاز گرفته شدن هنوز آلوده نشده و سالم مانده است. او راز پيدا كردن پادزهر براي اين بيماري است. وقتي قرار ميشود اين دو نفر همديگر را همراهي كنند در ابتدا هيچ كدام موافق نيستند:
جوئل: واو واو، فكر نكنم ايده خوبي باشه
الي: مزخرف نگو! من با اون نميرم
اما مجبور هستند كه همديگر را تحمل كنند. در ادامه داستان روابط كمي بهتر ميشود اما هنوز هم كاملا خوب نيست و اين بيشتر جوئل است كه از شرايط پيش آمده ناراضي است. او حتي حاظر نيست وقتي الي براي نجات او براي اولين بار در عمرش آدم ميكشد از او تشكر كند.
انتظار
جوئل و الي بايد مدتي را منتظر يك نفر بمانند. جوئل روي كاناپه دراز ميكشد.
الي: چيكار داري ميكني؟
جوئل: وقتمو ميكشم
الي: من چيكار بايد بكنم؟
جوئل: مطمئنم خودت يه فكري ميكني
جوئل خواب است ولي الي تنها روي مبل نشسته و به بيرون خيره شده است. او حتي نميتواند راحت بخوابد.
سوت زدن الي
بين كليكرها و دشمنان وحشي ناگهان صداي عجيبي شبيه باد شنيده ميشود. جوئل فكر ميكند صداي كليكرهاست و خود را آماده مبارزه ميكند كه ناگهان چشمش به الي ميافتد. خبري نيست و اين تنها صداي الي بود كه سعي ميكرد سوت بزند ولي نميتوانست و فقط صداي بادش ميآمد! البته او چند مرحله جلوتر بالاخره موفق به سوت زدن ميشود.
جوگرفتگي الي
جوئل و برادرش تامي به خاطر حمله دزدان به پايگاهشان مجبور ميشوند الي را كنار ماريا، همسر تامي، تنها بگذارند و خود به جنگ دزدان بروند. بعد از جنگي سخت كه حتي تا مكان پنهان شدن الي و ماريا نيز كشيده شده بود جوئل دوباره الي را پيدا ميكند. الي با چنان شدت و هيجاني مشغول تعريف كردن صحنه هايي كه ديده است ميشود كه گويي خود را هر لحظه آماده مرگ كرده بود.
الي: جوئل، اوه پسر! اونا داشتن از هر طرف ميومدن و ماريا بهم گفت [در حالي كه صداي ماريا را در ميآورد] «بايد فرار كنيم» و بعدش ما پريديم پشت اين ميزها و اون مرده گنده با شاتگان وارد اتاق شد و بعدش…
جوئل: آروم باش آروم باش! بهم گوش كن. زخمي شدي؟
الي: البته كه نه!
ترس از تنهايي
سم، پسربچه اي سياه پوست و تقريباً همسن الي از او ميپرسد:
سم: چجورياست كه تو از هيچي نميترسي؟
الي: كي گفته كه من از هيچي نميترسم؟
سم: پس از چي ميترسي؟
الي: بذار ببينم، عقرب ها ترسناكن… [بعد از كمي مكث] اينكه تنها باشم. از اين ميترسم كه آخرش تنها بمونم.
همه به جز تو
الي وقتي ميفهمد كه جوئل قصد دارد او را به همراه تامي بفرستد و خودش كنار بكشد از دست جوئل ناراحت شده، يكي از اسب هاي تامي را برميدارد و فرار ميكند. اما جوئل از روي ردپاي اسب او را تعقيب كرده و پيدايش ميكند.
جوئل: اصلاً تا حالا فكر كردي كه زندگي تو چقدر با ارزشه؟ هان؟ اينطوري فرار كردن و جونتو به خطر انداختن… خيلي كار احمقانهاي بود.
الي: خب پس فكر كنم هردوتامون همديگه رو نا اميد كرديم.
جوئل: تو از من چي ميخواي؟
الي: اعتراف كن كه اينهمه مدت ميخواستي از دست من راحت شي.
جوئل: تامي اينجاها رو بهتر از من ميشناسه.
الي: لعنت بهش!
جوئل: متاسفم ولي من به اون بيشتر از خودم اعتماد دارم.
الي: اينقدر مزخرف نگو. از چي ميترسي؟ كه سرنوشتم مثل سم بشه؟ من نميتونم آلوده بشم. من ميتونم از خودم مراقبت كنم.
جوئل: تا حالا چند بار نزديك بوده كارمون تموم بشه؟
الي: خب، تا حالا كه عالي كار كرديم [و اين اتفاق نيوفتاده].
جوئل: ولي اگه با تامي باشي بهتر از اين هم ميشه.
الي: ماريا در مورد دخترت به من گفت. من مثل اون نيستم. به خاطر اتفاقي كه براش افتاده متاسفم ولي جوئل من هم اطرافيانم رو از دست دادم.
جوئل: تو اصلا نميدوني از دست دادن يه نفر چه معني ميده.
الي: هر كسي برام مهم بوده يا مرده يا منو ترك كرده. همشون به جز توي لعنتي. پس ديگه بهم نگو با يه نفر ديگه امن ترم چون حقيقت اينه كه اون موقع فقط ترسم بيشتر ميشه.
جوئل: راست ميگي… تو دختر من نيستي و منم كاملا معلومه كه پدرت نيستم. ما هر دومون راه خودمون رو ميريم.
الي ميخواهد با جوئل بماند ولي جوئل نه. اما چند لحظه بعد از اين مكالمه جوئل دلش به رحم ميآيد و تصميم ميگيرد به جاي اينكه الي را با تامي به آزمايشگاه بفرستد خودش با الي به آنجا برود.
به ميخ كشيده شدن جوئل
جوئل به خاطر حملهي يك نفر از ارتفاع سقوط ميكند و درست روي ميلگردي كه روي زمين بود فرود ميآيد و ميلگرد وارد بدنش ميشود. الي كه تا اينجا هميشه مورد مراقبت قرار گرفته بود حال بايد جوئل را نجات دهد.
الي: به خدا قسم ميخورم كه تو رو از اينجا ببرمت بيرون. بعدا بايد برام آواز بخوني [اشاره به حرف جوئل كه قبلاً گفته بود در زمان كودكي ميخواسته خواننده شود].
الي آخرين نفر را كه مسئول نگهداري اسب بود، ميكشد و جوئل را سوار اسب ميكند و با هم فرار ميكنند. در وسط راه جوئل از شدت درد بيهوش ميشود و از اسب ميافتد. در همين حال كه الي با دستان كوچكش سعي ميكند جوئل را دوباره بلند كرده و سوار اسب كند ولي نميتواند، صحنه قطع ميشود . صحنهي بعدي كه ميآيد خبري از جوئل نيست و الي تنهاست. حال ما با تمام سوالاتي كه در ذهن داريم بايد الي را كنترل كنيم.
شاهكار Naughty Dog در به تصوير كشيدن اين تضادهاست. زمستان سر رسيده و الي از جوئل مراقبت ميكند. جوئل در اتاقي دراز كشيده و اگر دارو برايش فراهم نشود از عفونت خواهد مرد. الي وسط جنگل برفي شكار ميكند، با افراد خطرناك معامله ميكند و بالاخره موفق به پيدا كردن آنتي بيوتيك ميشود.
يكي از صحنه هاي به ياد ماندني و احساسي بازي اينجا رخ ميدهد كه الي آمپول ضدعفوني كننده را به جوئل ميزند و خودش روي زمين كنار جوئل دراز ميكشد و حتي بالش زير سرش كوله پشتياش است در حالي كه جوئل بيمار را روي تشك خوابانده و روي او پتو انداخته است. الي با اين شرايط شب را صبح ميكند.
تكه تكه كردن سر ديويد
ديويد كسي بود كه به الي 14 ساله به عنوان وسيلهاي براي ارضاي غريزههايش نگاه ميكرد. ديويد يك بيمار رواني بود كه كمبود داشت و حاظر بود براي رسيدن به خواسته هايش همه كاري كند. اما الي كسي نبود كه به اين راحتي ها باج دهد و در مبارزهي نفس گيري كه با ديويد داشت دقيقاً 11 بار چاقو را بر سر ديويد فرود آورد و او را تكه تكه كرد؛ نه به خاطر اينكه به كشتن عادت كرده، حتي فكر به كاري كه ديويد و دوستانش ميخواستند با او بكنند برايش قابل هضم نبود.
زندگي ادامه دارد
جوئل به خاطر مراقبت و دارويي كه الي به او رساند، در ادامه حالش بهتر شد و دوباره بعد از اتفاقاتي كه براي الي افتاد به او ملحق شد و اين دو نفر به ادامه سفرشان براي پيدا كردن دانشمندان و دكترها رفتند. حال جوئل هم مثل الي ديگر نميخواهد از او جدا شود و به الي ميگويد كه قصد دارد بعد از همه اين اتفاقات به او نواختن گيتار را ياد بدهد.
اما استثنايي ترين صحنه بازي قرار است چند لحظه ديگر رخ دهد. در طول بازي جوئل براي الي قلاب ميگيرد تا او به بالا رفته و براي مثال نردبان را براي جوئل پايين بيندازد. حال دوباره جوئل از الي درخواست ميكند كه از قلاب بالا برود و نردبان را پايين بيندازد. دوربين مثل هميشه روي صورت جوئل زوم شده و منتظر الي است اما برخلاف دفعات قبلي خبري از الي نيست. الي در فكر اتفاقاتي است كه بر سرش آمده كه فرياد جوئل حواسش را سر جايش مياورد. بالاخره الي از قلاب بالا ميرود و بعد از پرت كردن نردبان به پايين چيزي حواسش را پرت ميكند و بدون اينكه منتظر بماند جوئل از نردبان بالا بيايد از صحنه دور ميشود. گويا چيزي ديده است كه تا به حال حتي فكرش هم نميكرده.
باز هم نبوغ سازنده بازي گل كرده است. جوئل از نردبان بالا ميرود و از پنجره بيرون را نگاه ميكند تا شايد چيزي كه باعث شگفتي الي شده را ببيند اما خبري نيست. الي آنطرفتر دوباره جوئل را صدا ميزند كه اينجا بيايد. چيزي كه گيمر به عنوان جوئل بعد از چندين ساعت تيراندازي و خشونت و وحشي گري قرار است ببيند تنها به يك دليل در بازي گنجانده شده است: اين كه زندگي هنوز هم ادامه دارد. علت شگفتي الي ديدن زرافه هايي است كه گويا از باغ وحش فرار كرده اند و در محيط بيرون مشغول زندگي هستند. موزيك بي نظيري كه در پس زمينه نواخته ميشود و گويا فقط و فقط براي همين صحنه ساخته شده است، چنان صحنهي نابي به وجود مياورد كه مطئمناً جزو بهترين لحظات تاريخ دنياي بازيهاي ويديويي شناخته خواهد شد. صحنهاي كه در آن الي سر يكي از زرافه ها را نوازش ميكند گويا نفس تازهاي به الي بخشيده است. الي كه بعد از اين اتفاقات هميشه در فكر بوده و حتي حرف هاي جوئل را بعد از دو سه بار تكرار كردن ميشنيده دوباره به زندگي اميدوار شده و گويا همه چيز را فراموش كرده است.
دنياي من
بعد از اينكه فايرفلاي ها جوئل و الي را پيدا ميكنند، جوئل متوجه ميشود كه دكترها ميخواهند جمجمهي الي را جراحي كنند تا به كمك مهندسي معكوس پادزهري براي اين بيماري پيدا كنند. جوئل بعد از اينهمه اتفاقات بايد تصميم بگيرد: الي بميرد و پادزهر درست شود يا الي را نجات دهد و مانع پيدا شدن درماني براي اين بيماري همه گير شود. اينجاست كه مشخص ميشود جوئلي كه همه تا الان فكر ميكرديم قهرمان داستان است تبديل به ضدقهرمان داستان يا بهتر است بگويم يك مرد عادي ميشود كه نميتواند جلوي احساسات خود نسبت به دختري كه همسن دختر از دست دادهاش است، بگيرد. جوئل همه را ميكشد و به اتاق عمل ميرسد، الي را در آغوش ميكشد و در ميان محاصره فايرفلاي ها به دنبال راه خروجي ميگردد.
جوئلي كه در ابتداي بازي دخترش را در آغوش گرفته بود و سعي ميكرد از دست آدمهاي بيمار و وحشي شده او را نجات دهد حال در انتهاي بازي بايد الي را در آغوش بگيرد و او را از دست انسانهايي نجات دهد كه ميخواهند ريشه همان بيماري را بخشكانند. اوج هنر Naughty Dog در به تصوير كشيدن چنين صحنههايي است كه نشان ميدهد عشق نه تنها بين دختر و پسر جوان ميتواند رخ دهد بلكه ميتواند چنان شعلهاي در قلب يك مرد بنشاند كه حاظر شود براي چند لحظه بيشتر در كنار الي بودن، دنيا را نابود سازد. جوئلي كه هنوز ساعتي كه از دخترش كادو گرفته بود بعد از اينهمه اتفاق در دست دارد و گويا ميخواهد الي جاي دخترش را پر كند.
جوئل حتي مارلن، زني كه ماموريت رساندن الي به دكترها را به جوئل داده بود، را هم ميكشد. حتي درخواست مارلن مبني بر اينكه او را نكشد را هم نميپذيرد و بلافاصله او را به قتل ميرساند زيرا از اين ميترسد كه ممكن است به دنبال الي بيايد و دوباره او را از جوئل دور كند. جوئل الي را به پايگاهي كه تامي و همسرش ماريا در آن زندگي ميكنند ميبرد و ميخواهد ادامه زندگي اش را با الي آنجا بگذراند. وقتي الي به هوش ميايد جوئل به دروغ به او ميگويد كه فايرفلايها به دليل شكست خوردن آزمايشات قبلي دست از پيدا كردن يك پادزهر برداشته اند و براي همين ديگر كاري با الي نداشتند.
آخرين صحنه احساسي بازي هم در آخرين ثانيههاي بازي و قبل از شروع تيتراژ با آن موسيقي فوق العاده Gustavo جايي است كه الي به جوئل ميگويد قسم بخور كه هر چيزي به من گفتي راست است و جوئل با اينكه دروغ گفته قسم ميخورد و بازي تمام ميشود. يك پايان بينظير كه نميداني تلخ است يا شيرين. الي كه عاشقش شدي را هنوز هم داري ولي نتوانستي دنيا را نجات دهي.
براي خود من اين پايان شيرين بود. از وقتي كه مارلن گفته بود بعد از عمل الي زنده نخواهد ماند وقتي به آينده فكر ميكردم نميتوانستم با آن كنار بيايم. شخصيت پردازي الي به قدري عالي است كه به نظر من بهترين شخصيت مونث تاريخ هم ميتواند باشد. براي همين وقتي در پايان بازي الي را پشت ماشين ديدم كه زنده است حالم خوش شد. من هم مثل جوئل دنيا ديگر برايم اهميتي نداشت چون حالا الي دنياي من بود…


لینک اون سایت را هم براتون اینجا مزارم لطفا بخونید و بعد بگید نظرتون چیه
به بینید و توی یک سایت یک نظریه راچب مصونیت الی خواندم که به نظرم درست بود
اونجا میگفت که خود الی خاص نیست بلکه توسط یک زامبی گاز گرفته شده که باعث این میشه که اون فرد مبتلا به خودش مثل بقیه نشه
فوق العاده بود. من برای بار دوم تمومش کردم.
دربارهی left behind یه مطلب بنویس به نظر من تکمیل کننده شخصیت الی همین dlc دو ساعته بود.
این که چطوری از جوءل مراقبت کرد و چطوری بهترین دوستش رو از دست داد.
ممنونم از متن زیبایی که نوشتید.
این بازی به پلتفروم هایی است؟
داستانت واقعا خارقالعاده بود من اول بازیشو کامل تا اخر بردم بعد اومدم داستانشو بخونم البته از قبل یکی از دوستام داستانشو دست و پا شکسته گفته بود ولی داستان شما خیلی به دلم نشست حس کردم که یه فیلم دیدم خیلی ممنون از توضیحات و داستانی که درباره ی بازی نوشتی
اشکم در اومد اخرش باحال بود…
فوق العاده بود
داستان جالبی بود.
Kheyliii aliii neveshti dame shoma garm vaqean lezat bordam, faqat mishe khaheshan darmorede left behind y tozihi bedi? Mamnoon misham j bedi
به نظر من اصلا به پاي gears of war نميرسه ، gears of war خيلي هيجاني تر و باحال تره !!!!!
معذرت میخوام
آقای نویسنده پس این چه نقدی هست که نوشتی چرا دیوید رو متجاوز به عنف خطاب میکنی بابا دیوید فقط یه بدبختی بود که تو زندگی هیچ شانس نداشت بیچاره مریض روانی شده بود از بده روزگار مگه نه اهل این کارا نبود
دوست عزیز قبل اینکه اینطوری کامنت بدی حداقل یکم تحقیق کن! این مسئله توسط سازنده بازی تایید شده و کاملا از دیالوگ ها معلوم بود.
راستیlast of usنسخه دومش هم قراره ساخته شه
آقاد دمت گرم.ی جوری نوشتی یلحظه خودموتوروزبرفی و داستان تصورکردم. ی لحظه جی تی آی وی ک انقدرمنتظرشم ازسرم پرید.واقعاخیلی جالب نوشتی.
اصلاتوبایدنویسنده بشی
حسین واقعا لذت بردنم خلاصه
thank you 🙂