توجه داشته باشید که این پست یکی از مطالب قدیمی بازی‌وود است که بیش از ۱۰ سال از زمان انتشار آن می‌گذرد. اگر کیفیت تصاویر پایین است یا ساختار صفحه مشکل دارد به این علت است. این ایرادات در قالب جدید سایت برطرف شده‌اند و در مطالب جدید خبری از آن‌ها نیست.

قلب سوزان دانكو

دسته‌اي از مردمان نيرومند و با ايمان به همراه خانواده‌هايشان به خاطر حمله دشمنان مجبور بودند به اعماق جنگلي تاريك و بزرگ عقب نشيني كنند. هر روزي كه ميگذشت آنها بي هدف در جنگل پيش ميرفتند و كم كم ايمانشان از بين ميرفت. از فرط نااميدي حتي به فكر تسليم شدن و قبول بردگي دشمن نيز افتاده بودند.

اما دانكو مردمش را بسيار دوست داشت. او با شجاعت آنها را به اعماق جنگل هدايت كرد با اين اميد كه شايد راهي براي خروج از جنگل پيدا شود. بعد از هفته‌ها سرگرداني در جنگل، همراهان دانكو شروع به غرغر كردن افتادند. ترس، عصبانيت و تاريكي وجودشان را فرا گرفته بود. دانكو به چشمان مردمانش نگاهي كرد و تنها چيزي كه ديد تنفر بود. با همه‌ي اين ترس‌ها و دردها، ناگهان شعله‌اي در قلب دانكو پديد آمد.

شعله‌ي عشق دانكو به مردمانش قوي‌تر و قوي‌تر شد و ناگهان با صدايي بلندتر از صداي رعد و برق فرياد زد: «براي نجات مردمانم چه كار مي‌توانم بكنم؟» او سينه اش را شكافت و قلبش را بيرون آورد و به بالاي سرش برد. قلب او همانند خورشيد مي‌درخشيد. جنگل كه مبهوت درخشش عشق دانكو شده بود، خاموش شد و سرانجام راهي از ميان تاريكي جنگل باز شد.

دانكو در حالي كه قلبش را با دستش در بالاي سرش گرفته بود به جلو مي‌دويد و راه را براي عبور قبيله‌اش باز ميكرد. سرانجام آنها جنگل را پشت سر گذاشتند و به آزادي رسيدند. دانكو به سرزمين‌هاي سرسبز نگاهي انداخت، با غرور لبخندي زد و ناگهان بر زمين افتاد. مردمان خوشحال كه به آزادي رسيده بودند از كنار جنازه دانكو و قلب سوزانش عبور كردند و حتي نفهميدند كه او دانكو بود و چه كاري براي نجات آنها كرد. تنها يك نفر متوجه قلب او شد. آرام آرام نزديك تر شد و از ترس فراگير شدن آتش و نابودي سرزمين هاي جديدشان با پاي خود آتش قلب دانكو را خاموش كرد…

قلب سوزان كاپيتان

مقدمه‌اي كه خوانديد تلخيصي از كتاب «قلب سوزان دانكو» اثر نويسنده‌ي روسي «ماكسيم گوركي» است كه به صورت همزمان در حين بازي Cryostasis روايت ميشود و كاملا با داستان اين بازي هم‌سو است. داستان Cryostasis داستان هواشناسي روسي به نام آلكساندر نستروف است كه براي انجام ماموريتي به «باد شمال»، كه كشتي يخ شكن بزرگي در قطب شمال است، فرستاده ميشود. اما به محض رسيدن خود دچار سانحه ميشود و با شكستن يخ‌هاي جلويش سقوط ميكند. بعد از به هوش آمدن و دنبال كردن يكي از سگ‌هايش وارد يخ شكن شده و متوجه ميشود كه اين يخ شكن سالهاست دچار سانحه شده و خالي از سكنه است. داستان اصلي Cryostasis كه در مورد كاپيان اين يخ شكن و چرايي ايجاد اين حادثه است در قالب قابليت ويژه‌اي به نام Mental Echo روايت ميشود. الكساندر نستروف با استفاده از اين قابليت ميتواند به ذهن بعضي از افراد خدمه كشتي نفوذ كند و چند لحظه قبل از مرگ آنها را در گذشته ببيند و حتي آنها را تغيير دهد. سازندگان از اين قابليت به خوبي هم براي روايت داستان اصلي و هم براي ايجاد معماها استفاده كرده‌اند.


صحنه‌ي آغازين بازي كه الكساندر به سمت يخ‌شكن حركت ميكند.

سرنوشت كاپيتان بسيار شبيه سرنوشت دانكو است. در اولين روايت‌هايي كه از طريق Mental Echo از گذشته ميشود ميبينيم كه هنوز كشتي سالم است و به راه خود ادامه ميدهد كه ناگهان معاون اول در مورد وجود يك قطعه يخ بزرگ در مسير كشتي خبر ميدهد اما با بي اعتنايي كاپيتان مواجه ميشود.  يخ شكن غول پيكر «باد شمال» با قطعه يخ برخورد ميكند و باعث ميشود بين يخ‌ها گير بيوفتد و نتواند حركت كند. معاون اول كه ناشايستگي كاپيتان را در هدايت يخ شكن ديده با مركز فرماندهي تماس ميگيرد و گزارش برخورد و بي اعتنايي كاپيتان را ميدهد. مركز فرماندهي هم نامه‌اي به معاون اول ميفرستد و در ان «باد شمال» را كه پير هم به شمار مي آيد بازنشسته اعلام ميكند. مامور امنيتي كشتي كه ميداند اين نامه چقدر كاپيتان را به هم خواهد ريخت از معاون اول مي‌خواهد كه نامه را به كاپيتان نشان ندهد. اما معاون اول به حرف او اعتنايي نكرده و نامه را به كاپيتان ميدهد و از او گله ميكند. كاپيتان كه نااميد شده است نامه را به رئيس مهندسان كشتي ميدهد تا شايد با او ابراز همدردي كند اما او نيز از كاپيتان و تصميماتش انتقاد ميكند.

اطرافيان كاپيتان همانند مردمان دانكو اعتمادشان را به او از دست داده اند. كاپيتان دل را به دريا ميزند و سعي ميكند با تمام قدرت به جلو يورش ببرد تا شايد يخ شكن از بين يخ ها نجات يابد. در اثر برخوردهاي به وجود آمد كاپيتان تعادل خود را از دست ميدهد و نقش بر زمين ميشود. اما معاون اول به همراه مامور امنيتي سعي ميكنند جلوي اين كار كاپيتان را بگيرند و براي همين سعي ميكنند كشتي را كه حالا با قدرت به يخ‌ها فشار مي آورد نگه دارند. در نتيجه‌ي كاري كه اين دو انجام ميدهند موتور كشتي آتش ميگيرد و ري اكتور هسته‌اي كه در يخ شكن وجود داشت پايداري خود را از دست ميدهد و كم كم سرما و مواد راديواكتيوي باعث مرگ افراد خدمه ميشوند. معاون اول، مامور امنيتي و رئيس مهندسان سعي ميكنند به وسيله‌ي تنها هلي كوپتر يخ شكن، خود و كاپيتان زخمي را نجات دهند و ديگران را در كشتي تنها بگذارند.

در اين لحظه است كه كرونوس، خداي زمان، سروكله‌اش پيدا ميشود. كرونوس غول آخر بازي Cryostasis است اما با اين تفاوت كه شما با او نميجنگيد بلكه با او مسابقه ميدهيد! اگر زودتر از كرونوس 10 نفر را بكشيد به منزله‌ي پيروزي شما بر كرونوس خواهد بود. اما بايد مواظب باشيد تا به نور آبي رنگي كه بعد از كشته شدن هر دشمني به دست كرونوس روي زمين برجا مي‌ماند برخورد نكنيد وگرنه تعداد كشته‌هاي شما صفر ميشود. به هر حال بعد از غلبه بر كرونوس و اثبات شايستگي خود، كرونوس به شما كمك ميكند تا جلوي نابودي «باد شمال» را بگيريد. او دستان خود را باز ميكند و شما رو به صورت اتفاقي به يكي از صحنه‌هاي قبلي كه تصميمات مهمي در انها گرفته شده ميبرد تا گذشته را تغيير دهيد. يا به ذهن معاون اول نفوذ ميكنيد كه بايد نامه را به كاپيتان ندهيد و در عوض به تعميرات كشتي بپردازيد؛ يا بايد به ذهن رئيس مهندسان برويد و وقتي كه كاپيتان براي شنيدن دلداري پيش شما مي‌ايد از او انتقاد نكنيد و اورا اميدوار كنيد و يا بايد به ذهن مامور امنيتي وارد شويد و وقتي كه معاون اول از شما ميخواهد جلوي كاپيتان را بگيريد اين كار را نكنيد و اجازه دهيد يخ شكن با شدت به جلو يورش ببرد كه در اين صورت كشتي نجات مي يابد و اين خود نشان ميدهد تصميم كاپيتان درست بوده است.


كرونوس از اعماق يخ‌شكن برميخيزد

آخرين Mental Echo به صحنه اول بازي برميگردد و درست زماني كه شما در حال افتادن هستيد كاپيتان، معاون او، رئيس مهندسان و مامور امنيتي كه به كمك خود آلكساندر نجات يافته اند از راه ميرسند و شما را نجات ميدهد! آنها شما را به «باد شمال» ميبرند كه حال ديگر بين يخ‌ها گرفتار نيست…

پايان بازي دوگانگي‌هاي زيادي به وجود آورده است. آلكساندر نستروف در سال 1981 براي انجام ماموريتي به يخ شكن ميرود و اتفاقاتي كه از طريق Mental Echo به وقوع ميپيوندند در سال 1968 بوده‌اند. تنها استنباط منطقي كه ميتوان كرد اين است كه الكساندر در سال 81 با استفاده از Mental Echo و كمك كرونوس كاپيتان و يخ شكن را در سال 68 نجات داده و آنها اين مدت 13 سال فاصله را در يخ شكن زنده مانده اند و براي همين توانسته اند الكساندر را در سال 81 نجات دهند. اما تفسيرات ديگري نيز شنيده ميشود. براي مثال اينكه الكساندر در شروع بازي مرده است و تمام اتفاقات بازي در عالم برزخ به وقوع پيوسته است. در كل به نظر ميرسد عدم توضيح مناسب از سوي سازنده‌ها اين نكته را مشخص ميكند كه خود انها خواسته اند پايان به صورت باز باقي بماند تا هركسي هر طور خواست استنباط كند.

 صحنه‌هاي ناب قبل از نابودي!

Mental Echo واقعا سيستم منحصر به فردي براي روايت داستان بازي است به طوريكه باعث شد گيم‌اسپات در سال 2009 اين بازي را در بخش بهترين داستان نامزد كند. اين سيستم باعث به وجود آمدن تنوع خاصي در گيم‌پلي و تجربه كردن صحنه‌هاي جالبي ميشود كه در ادامه به آنها ميپردازيم:

در يكي از قسمت‌هاي بازي يك خرس قطبي خشك شده جلوي پيشروي شما را گرفته است. به حافظه او نفوذ ميكنيد و ميبينيد كه كاپيتان در شرف ورود به غار اين خرس به قصد شكار او است. خرس را نجات ميدهيد و ديگر او شكار نميشود. به زمان حال كه برگرديد ديگر خبري از خرس نيست و ميتوانيد به راه خود ادامه دهيد.


يكي از منتال اكوها كه بايد طبق راهنمايي‌هاي فرد داخل قايق بالا، لوله‌هاي زير آب را تعمير كنيد.

در يكي ديگر از قسمت‌هاي بازي به هلي كوپتر سقوط كرده‌اي برخورد ميكنيم كه همان هلي كوپتري است كه معاون اول و كاپيتان و بقيه قصد فرار با آن را داشته اند. به كمك Mental Echo به عقب برميگرديم و بايد مانع سقوط هلي كوپتر شويم تا داستان ادامه يابد. زيبايي روايت داستان بازي در اينجاست كه در اين مرحله فعلا هيچ چيزي در مورد اتفاقاتي كه افتاده نداريم و نميدانم كه چرا اينها در حال فرار هستند و وقتي در ادامه‌ي بازي تازه ميفهميم داستان از چه قرار بوده است كف ميكنيم!

شايد تاثير برانگيز ترين صحنه‌ي كل بازي آن صحنه‌اي باشد كه به ذهن يكي از افراد زنداني شده يخ شكن وارد ميشويم و بايد در كنار ديگر زندانيان با استفاده از هرج و مرج به وجود آمده از اولين لحظات برخورد از زندان فرار كنيم. زندانيان از همه جا بي‌خبري كه وقتي نگهبان را در گوشه‌اي تنها پيدا ميكنند و به اين اميد دارند كه نگهبان از ترسش در خروجي را باز كند ناگهان با لبخند تلخ او رو به رو ميشوند كه ميگويد «اين هم آزادي‌اي كه دنبالش بوديد» و سپس در را باز ميكند و تنها چيزي كه ديده ميشود يخ‌هايي است كه همه جا را فرا گرفته اند.

يكي ديگر از صحنه‌هاي جالب بازي وقتي است كه به اتاق تئاتر ميرسيد. دشمنان حتي در فيلمي كه روي پرده نمايش داده ميشود هم به شما شليك ميكنند و شما بايد آنها را با شليك به پرده بكشيد. درست زماني كه در حال تيراندازي به آخرين دشمن سرسخت روي پرده هستيد ناگهان او از پرده عبور ميكند و به اتاقي كه در ان هستيد مي‌آيد!


دشمن، دوست يا… توهم؟

در يكي ديگر از صحنه‌ها كه قصاب خانه‌ي يخ شكن است شما راهروها را كه گوشت‌ گاو زيادي از وسط انها آويزان است طي ميكنيد و براي پيشروي بايد به ذهن گاوها وارد شويد تا مانع كشته شدن انها شويد. بعد از اينكه موفق به انجام اين كار شديد حس كنجكاوي‌تان احتمالا گل خواهد كرد و برخواهيد گشت تا ببينيد گوشت گاوها هنوز هم آويزان هستند يا نه كه با صحنه‌ي تكان دهنده‌اي رو به رو خواهيد شد. به جاي گاو اينبار يكي از دشمنان بازي آويزان شده و به محض نزديك شدن شما به آن حمله ميكند.

مرواريد گمشده‌ي 2009

بدون شك Cryostasis با تمام مشكلاتش يكي از بهترين تجربه‌هاي من نه تنها در ضمينه‌ي گيمري بلكه در كل لحظات زندگي‌ام بوده و به اين زودي‌ها لذتي كه از انجام ان بردم را فراموش نخواهم كرد. Cryostasis را به همه‌ي گيمرهايي كه داستان يك بازي مهمترين عامل بازي كردنشان است سرسختانه توصيه ميكنم. حرف‌هاي زيادي مطمئنا از قلم افتاد كه شايد وقتي ديگر به آنها بپردازم.