توجه داشته باشید که این پست یکی از مطالب قدیمی بازیوود است که بیش از ۱۰ سال از زمان انتشار آن میگذرد. اگر کیفیت تصاویر پایین است یا ساختار صفحه مشکل دارد به این علت است. این ایرادات در قالب جدید سایت برطرف شدهاند و در مطالب جدید خبری از آنها نیست.
در فضای آخر و زمانی آن چیزی که بیشتر از همه جای خالی اش احساس می شود نه غذاست، نه امنیت و آرامش و چیزهای این چنینی. اعتماد چیزی است که بیشتر از همه می خواهی باشد. اما نیست. وقتی چهره جدیدی میبینی با اینکه قیافه معصومی دارد اما نمیدانی که باطنش هم معصوم مانده یا با تغییر شرایط زندگی باطن او نیز تغییر یافته است. وقتی حرف مهمی داری یا چیز مهمی دیده ای نمیدانی که باید راستش را به بقیه بگویی یا آن را بپیچانی و در دل خودت نگه داری. اپیزود دوم از فصل دوم The Walking Dead پر رنگ تر از اپیزود های قبلی روی این مسئله تاکید دارد: اعتماد!
در قسمت اول دیدیم که کلمنتاین (Clementine) بعد از کشته شدن امید (تنها ایرانی الاصل شناخته شده در کل دنیای The Walking Dead) و سرنوشت نامعلوم کریستا (Christa) تنها شد و توانست به هر ترتیبی بوده خود را وارد یک گروه کاملاً جدید کند. گروهی که حتی به یک دختر 11 ساله که یکی از معصومانه ترین قیافه ها را هم دارد اعتماد نمی کنند و با او آن گونه که دیدیم برخورد می کنند. اوج هنرنمایی Telltale Games در داستان سرایی بازی اینجاست که در این اپیزود شخصی را وارد داستان می کند که سوال های چالش برانگیز طرح کند. سوالاتی که کلمنتاین و در اصل ما را به فکر فرو می برد.
در فضای آخر و زمانی آن چیزی که بیشتر از همه جای خالی اش احساس می شود نه غذاست، نه امنیت و آرامش و چیزهای این چنینی. اعتماد چیزی است که بیشتر از همه می خواهی باشد. اما نیست.
بر اساس آماری که در مورد تصمیمات گرفته شده همه بازی کنان در سراسر جهان، در خود بازی نشان داده می شود تقریباً 80 درصد مردم در ذهن خود این برخورد بد گروه را بخشیده اند و معذرت خواهی نیک (Nick) را قبول کرده اند (حالا بماند که خود من جزو آن 20 درصدی هستم که تا آخر با نیک بد خواهم بود!). آن مرد تازه وارد که اتفاقاً نقش مهمی هم در ادامه داستان خواهد داشت شروع به صحبت در مورد گروه جدید کلمنتاین می کند. صحبت هایی که سعی دارد تصمیم ما در اعتماد به این گروه را به چالش بکشد. صحبت هایی که باعث می شود جای آدم خوب ها و آدم بدهایی که تاکنون ما تصور می کردیم عوض شود و با خود فکر کنیم نکند این فرد تازه وارد آدم خوب داستان باشد. اوج این صحبت ها وقتی است که این مرد مرموز از کلمنتاین می پرسد: «آیا گروهی که با آنها هستی در ابتدا به تو اعتماد کردند؟» سوالی که همه ما میدانیم جوابش خیر است. درست است که در پایان اپیزود نسبتاً بیشتر چیزها مشخص می شود ولی این فضاسازی و به چالش کشیدن بازیکن در میانه های بازی یکی از نکات قوت این اپیزود و در کل این سری است که باعث شده اند تقریباً اکثریت گیمرها دیگر کمبود هایش را نادیده بگیرند. داستان همانند اپیزود های قبلی آرام شروع می شود، به نقطه اوج می رسد و در یک جای حساس پایان می پذیرد.

این هم از نیک که از هر 10 نفر 8 نفر معذرت خواهی او را پذیرفتند چون طبق عادت همه دوست دارند کار خوب انجام دهند حتی اگر کورکورانه باشد! اما من یکی از آن 2 نفر بودم که حقش را کف دستش گذاشتم!
از لحاظ گیم پلی شاید بتوان گفت یکی از ساده ترین اپیزودها همین اپیزود دوم باشد. کارهایی که شما باید بکنید فراتر از زدن پشت سر هم Q یا جهت هایی که در لحظات حساس روی صفحه نمایش داده می شود و چند مکانیزم تکراری دیگر نمیرود. حتی آیتم هایی که در محیط بازی وجود دارند هم آنقدر کم و سر راست هستند که هیچ چالشی در آن ها وجود ندارد. تقریباً اکثریت پیچش های داستانی و تصمیمات مهم زمانی اتفاق می افتند که مکالمه ای در حال انجام باشد.
اما نکته ای که بیشتر از همه نظرم را جلب کرد صداگذاری و انتخاب صداپیشه های بسیار خوب شخصیت های گروه جدید است. مخصوصا صدای خاص کارلوس (Carlos) که به نظرم آنقدر جذاب است که می تواند شخصیت اول یک بازی بزرگ هم باشد.
ورود یکی از شخصیت های آشنا از فصل اول، صحنه های جالب کلمنتاین با دیگر افراد مثل وقتی که لوک (Luke) به پشت کلمنتاین می زند و کلمنتاین با آن صدای کودکانه اش می گوید «Ow» همگی دست به دست هم داده اند تا این اپیزود هم جذابیت خود را حفظ کند.


45 کامنت از کاربران بازیوود در مورد این مطلب
در حال بارگذاری نظرات جدید...